تبلیغات
وبلاگ فرهنگی ، هنری . اجتماعی . خبری - نصوح...
وبلاگ فرهنگی ، هنری . اجتماعی . خبری

مرتبه
تاریخ : دوشنبه 30 مرداد 1391

 

از سری داستانهای هفتگی

 

 

روایت توبه نصوح

نَصوح مردى بود شبیه زنها ، صورتش مو نداشت و پستانهایى برجسته چون پستان زنها داشت و در حمام زنانه كار مى كرد. او سالیان متمادی بر این کار بود و از این راه هم امرار معاش می‌کرد و هم ارضای شهوت. گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار اخگر شهوت، او را به کام خود اندر می‌ساخت و كسى از وضع او خبر نداشت و آوازه تمیزكارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند كه وى آنها را دلاكى كند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در كاخ شاه صحبت از او به میان آمد.

دختر شاه مایل شد كه به حمام آمده و كار نَصوح را ببیند. نصوح جهت پذیرایى و خدمتگزارى اعلام آمادگى نمود ، سپس دختر شاه با چند تن از خواص ندیمانش به اتفاق نصوح به حمام آمده و مشغول استحمام شد . از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شده و به دو تن از خواصش دستور داد كه همه كارگران را تفتیش كنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود . طبق این دستور مأمورین ، كارگران را یكى بعد از دیگرى مورد بازدید خود قرار دادند، همین كه نوبت به نصوح رسید با اینكه آن بیچاره هیچگونه خبرى از آن نداشت ، ولى از ترس رسوایى ، حاضر نـشد كه وى را تفتیش ‍ كنند، لذا به هر طرفى كه مى رفتند تا دستگیرش كنند، او به طرف دیگر فرار مى كرد و این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى كرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى كردند. نصوح هم تنها راه نجات را در این دید كه خود را در میان خزینه حمام پنهان كند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین كه دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر كارش از كار گذشته و الان است كه رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه كرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته خدا را طلبید و گفت:

خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست كه از این غم و رسوایى نجاتش دهد . به مجرد این كه نصوح توبه كرد، ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد كه دست از این بیچاره بردارید كه گوهر پیدا شد .

پس از او دست برداشتند. و نصوح خسته و نالان شكر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت . او در این واقعه عیاناً لطف و عنایت ربانی را مشاهده کرد.

 این بود که بر توبه‌اش ثابت‌قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت. چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت.

هر مقدار مالى كه از راه گناه تحصیل كرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند ، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به كسى اظهار كند، ناچار از شهر خارج و در كوهى كه در چند فرسخى آن شهر بود، سكونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید .

 اتفاقاً شبى در خواب دید كسى به او مى گوید : « اى نصـــوح ! چگونه توبه كرده اى و حال آنكه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است ؟ تو باید چنان توبه كنى كه گوشتهاى حرام از بدنت بریزد . »


همین كه از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت كه سنگهاى گران وزن را حمل كند و به این ترتیب گوشتهاى حرام تنش را آب كند . نصوح این برنامه را مرتب عمل مى كرد تا در یكى از روزها همانطورى كه مشغول به كار بود، چشمش به میشى افتاد كه در آن كوه چرا میكرد. از این امر به فكر فرو رفت كه این میش از كجا آمده و از كیست ؟ تا عاقبت با خود اندیشید كه این میش قطعاً از شبانى فرار كرده و به اینجا آمده است ، بایستى من از آن نگهدارى كنم تا صاحبش پیدا شود و به او تسلیمش نمایم . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود و از همان علوفه و گیاهان كه خود مى خورد ، به آن حیوان نیز مى داد و مواظبت مى كرد كه گرسنه نماند.
خلاصه میش زاد ولد كرد و نصوح از شیر و عوائد دیگر آن بهره مند مى شد تا سرانجام كاروانى كه راه را گم كرده بود و مردمش از تشنگى مشرف به هلاكت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین كه نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى داد به طورى كه همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.

وى راهى نزدیك را به آنها نشان داده و آنها موقع حركت هر كدام به نصوح احسانى كردند و او در آنجا قلعه اى بنا كرده و چاه آبى حفر نمود و كم كم در آنجا منازلى ساخته و شهركى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و رحل اقامت افكندند و نصوح بر آنها به عدل و داد حكومت نموده و مردمى كه در آن محل سكونت اختیار كردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.

رفته رفته ، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید كه پدر آن دختر بود . از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده ، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت كنند. همین كه دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت : من كارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست . مأمورین چون این سخن را به شاه رساندند، بسیار تعجب كرد و اظهار داشت حال كه او براى آمدن نزد ما حاضر نیست ما مى رویم كه او را و شهرك نوبنیاد او را ببینیم .
پس با خواص درباریانش به سوى محل نصوح حركت كرد، همین كه به آن محل رسید به عزرائیل امر شد كه جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سكته كرد و نصوح چون خبردار شد كه شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود ، در مراسم تشییع او شركت و آنجا ماند تا او را به خاك سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت ، اركان دولت مصلحت دیدند كه نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. چنان كردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملكتش گسترانیده و بعد با همان دختر پادشاه كه ذكرش رفت ، ازدواج كرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود كه ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل ، میش من گم شده بود و اكنون آن را نزد تو یافته ام ، مالم را به من رد كن . نصوح گفت :

 چنین است . دستور داد تا میش را به او رد كنند، گفت چون میش مرا نگهبانى كرده اى هرچه از منافع آن استفاده كرده اى ، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف كنى . گفت : درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منفول را با او نصف كنند.

آن شخص گفت : بدان اى نصوح ، نه من شبانم و نه آن میش است بلكه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم . تمام این ملك و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود كه بر تو حلال و گوارا باد ، و از نظر غایب شدند .

 

pic3net


 




طبقه بندی: داستانهای هفتگی، 
آرشیو مطالب
پیوند های روزانه
امکانات جانبی
MUSIC SHOW CLIP SHOW

ابزار وبلاگ

طراحی سایت

قالب وبلاگ